+ تغييرات

بسم الله


مديران وبلاگ توجه داشته باشند:
رمز عبور تمامي مديران به دليل مسائل امنيت اينترنتي تغيير کرد.
بنابراين بطور موقت ، نام کاربري شما با رمز عبورتان برابر شد. به اين معني که شماهمان نام کاربري قبلي خود را وارد کنيد و بجاي رمز عبور قبلي خود ، دوباره نام کاربري خود را در رمز ورود وارد کنيد.
گيجتون نکنم!!!
ببينيد!!!
اگه به عنوان مثال نام کاربري شما a بوده و رمز عبورتون b بوده حالا نام کاربريتون همون a هست و رمز عبور جديدتون شده همون نام کاربريتون که توي اين مثال a هست.
فهميدين؟؟؟
اگه نفهميدين شماره من رو که دارين؟
زنگ بزنيد.
البته بزودي نام کاربري و رمز عبور جديدتون رو اعلام ميکنيم.


مدير گروه سايت و وبلاگ هاي مديران فردا
مجتبي نيکنام


+ دستاني کوچک به پهناي يک حماسه

بسم الله


هشتم آبان ماه يادآور حماسه‌آفريني شهيد حسين فهميده است.
در چنين روزي شهيد فهميده با مشاهده حمله نيروهاي عراقي به خرمشهر، همراه با مردمي که حيثيت و آبروي خود را در خطر مي‌ديدند به دفاع از شهر پرداخت و حماسه‌اي عبرت‌آموز خلق کرد.
حسين فهميده در سال اول ارديبهشت 1346 در روستاي سراجه شهر قم به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در دبستان روحاني و دوره راهنمايي را در مدرسه حافظ قم گذراند و در تحصيل و درس کوشا بود.
در سال‌هاي 1356 و 1357 به پخش اعلاميه‌هاي رهبر کبير انقلاب مبادرت مي‌ورزيد و در زمستان سال 1357 نيز در تظاهرات انقلاب اسلامي شرکت کرد.
تلاش او براي پخش اعلاميه‌هاي امام از ديد ماموران رژيم شاهنشاهي پنهان نماند و حتي چندبار ضد انقلابها کتکش زده بودند تا دست از اين کارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار کرد که پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داود، به تهران فرستادند تا امام را از نزديک ببيند.
بعد از پيروزي انقلاب پيگير اخبار سياسي بود و کمي بعد که شنيد اوضاع کردستان به خاطر فعاليت ضد انقلاب آشفته است، خيلي زود از طريق بسيج، خودش را به کردستان رساند، اما به خاطر کمي سن و کوتاهي قد، نيروهاي سپاه از پذيرش او خودداري کردند و از خانواده‌اش تعهد گرفتند تا ديگر به کردستان نرود.
وقتي که رژيم بعثي عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله کرد، او تلاش کرد تا رضايت مسئولان سپاه را براي اعزام به جبهه جلب کند.آنقدر اصرار کرد تا قبول کردند برود. شهيد فهميده همرزمي بنام محمدرضا شمس داشت. اين دو زماني که در خط مقدم بودند مجروح و مدتي در بيمارستان ماهشهر بستري شدند و بعد از مداوا دوباره به خط مقدم برگشتند.
روز هشتم آبان 1359، حسين فهميده و محمد رضا شمس، در نزديکترين سنگرها به دشمن، کنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسين سعي کرد دوستش را به عقب برساند تا مداوا شود. حجم حملات دشمن گسترش پيدا کرده بود و تانکهاي عراقي، نفرات کم تعداد رزمندگان ايراني را محاصره کرده بود و براي رهايي از اين وضعيت چاره‌اي جز جانفشاني نبود.
حسين آخرين نارنجکهاي باقيمانده را به خود بست و به سمت تانکها حرکت کرد. در همين فاصله، تيري به پاي حسين خورد اما او کوتاه نيامد. با همان پاي زخمي، کشان کشان خود را به اولين تانک رساند و ضامن نارنجکها را کشيد.
با صداي انفجار اولين تانک، تانک‌هاي ديگر عراقي به تصور اينکه نيرويي تازه ‌نفس براي کمک به نيروهاي ايراني رسيده از مواضع خود عقب‌نشيني کردند.
يکي از همان روزهاي سرد پاييزي، ساعت هشت صبح، راديو برنامه‌هاي عادي اش را قطع کرد و خبر عمليات شهادت طلبانه يک دانش آموز سيزده ساله پخش شد. متعاقب آن، گوينده پيام حضرت امام را اينگونه خواند که : «رهبر ما آن طفل سيزده ساله‌اي است که با قلب کوچک خود ـ که ارزشش از صدها زبان و قلم‌ ما بزرگتر است ـ با نارنجک، خود را زير تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد».
شهيد فهميده در کنار شهداي دانش آموز ديگري چون بهنام محمدي و سحاب خيام نمونه‌هايي از 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني هستند که در خلق حماسه مقاومت مردم کشورمان عليه دشمن متجاوز نقش‌آفريني کردند.


ياد کنيم همکلاسي هاي آسمانيمان را با يک صلوات.


راستي 13 آبان سالروز تشکيل اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان و روز دانش آموز را تبريک عرض مي نمايم.


 


+ کودک که بودم مي خواستم ...

بسم الله


سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم


+ ما رو به اسم کي مي شناسن ؟

بسم الله


 


ارباب نوکرشو از خونه انداخت بيرون


گفت برو گم شو ديگه


نوکره رفت توي خيابون يه کاري کرد ريختن رو سرش کتکش زدن


خبر رسيد به صاحبش


گفتن بدو دارن نوکرتو فلان جا ميزنن


دويد ، دست پاچه دويد ، با همون لباس معمولي دويد تو کوچه 


همه به احترامش کنار رفتن


دست اين نوکره رو گرفت بلند کرد


لباساشو تکون داد گرد و غبار رو از رو صورتش پاک کرد


يه وقت ديد غلامه داره گريه مي کنه


دست گذاشت زير چونه غلامه بهش گفت چته گريه مي کني ؟


غلامه در آمد گفت مگه نگفتي برو گم شو نمي خوام ببينمت ؟


يه وقت ديدن اربابه سرشو انداخت پائين


آخه چيکار کنم تو هر کاري کني به پاي من تموم ميشه


تو هر جا بري به اسم من مي شناسنت


هر جا بري .  . . . . .


توي حال و هواي اين موضوع بودم که يهو اين سوال توي ذهنم نقش بست


ما رو به اسم کي مي شناسن ؟


 


آخرین یادداشت های وبلاگ

[14/8/1386- 12:49 ص] تغييرات
[8/8/1386- 3:16 ع] دستاني کوچک به پهناي يک حماسه
[25/7/1386- 9:54 ع] کودک که بودم مي خواستم ...
[4/7/1386- 12:36 ص] ما رو به اسم کي مي شناسن ؟
[آرشيو شده ها]